تبلیغات
مدرسه ی شاد
مدرسه ی شاد
مدرسه ای شاد برای دانش آموزان شاد

به درك كه بلد نیستی
هادی مرزبان، كارگردان تئاتر می گوید: من سال اول ابتدایی را دیرتر از بقیه شروع كردم. یك ماه مریض بودم. اما بعد از یك ماه من را به مدرسه ای به نام امیركبیر بردند. وقتی سر كلاس نشستم، دیدم بچه ها مشغول نوشتن دیكته بودند و برای من آ ن روز اولین روز مدرسه بود. من هم گفتم، اجازه، من بلد نیستم. جالب است بدانید كه معلمم گفت: به درك كه بلد نیستی. این جمله چنان اثر بدی روی من گذاشت كه حتی بعدها هم كه به دانشگاه رفتم، چه در ایران و چه خارج از كشور. فكر می كردم استادم همین جمله را می گوید. البته این نكته را داخل پرانتز بگویم كه معلمهای آن دوره مثل معلمهای حالا نبودند.

وحشت كرده بودم
مسعود كرامتی، كارگردان می گوید: اولین روز مدرسه، پدرم كه حالا به رحمت خدا رفته، من را به مدرسه برد. مدرسه ام فضای بسیار بزرگی داشت. روز اول از این همه شلوغی وحشت كرده بودم. بچه ها را كلاس بندی می كردند. نمی خواستم به كلاس بروم. پدرم گفت: برو پیش بچه ها، من همین جا هستم. من چشم از پدرم برنمی داشتم. كلاس مشخص شد (اول آ) به كلاس رفتم. زنگ درسی گذشت ومن به حیاط مدرسه رفتم و پدرم را ندیدم. بعضی بچه ها گریه می كردند، بعضی دیگر هم مشغول بازی بودند. به سمت در مدرسه رفتم، ولی سرایدار گفت تا زنگ آخر باید در مدرسه بمانم. كمی گریه كردم، ولی خسته شدم و آن روز را به این شكل گذراندم.

اول مهر نداشتیم
داریوش اسدزاده، بازیگر می گوید: آن وقتها روزی به نام كلاس اولی و یا اول مهر نداشتیم. من هم مثل بقیه همسن و سالهایم به مكتب رفتم؛ اما بعد از تأسیس مدرسه در تهران قدیم، تحصیلات ابتدایی قدیم را در آن مدرسه گذراندم و تا دوره متوسطه در ایران درس خواندم. ولی حالا اوضاع فرق كرده. روز اول مهر بهترین و خاطره انگیزترین روز زندگی بچه هاست. روزی كه خاطره هایش را هرگز فراموش نخواهند كرد.

مدارس مكتب خانه ای          

معلم حتی از سرفه بچه ها عصبانی می شد
محمدعلی كشاورز، بازیگر می گوید : شروع تحصیلاتم با مدرسه های قدیمی بود. آن وقتها به روز اول مهر چندان اهمیتی نمی دادند. شكل درس دادن در آن مدارس هم مثل مكتب خانه ها بود. ولی یادم هست كه معلم بداخلاقی داشتم كه حتی سرفه كردن بچه ها او را عصبانی می كرد.

 
"دال" مثل "ر" بود
رضا چلنگر مترجم بامعرفت و خوش اخلاق تیم ملی فوتبال كشورمان را چند سالی است كه در كنار مربیان كروات تیم ملی فوتبال دیده ایم، او كه چندی است پس از پایان رقابتهای جام جهانی فراغت بیشتری دارد، می گوید: همیشه علاقه زیادی به تحصیل داشته ام و الان هم یك روز كه با خانواده صحبت می كردم گفتم كه دوست دارم شرایطی فراهم شود كه مجدداً رشته پزشكی كه تا سال چهارم آن را در دانشگاه زاگرب كرواسی ادامه دادم، دوباره ادامه دهم و می خواهم اگر شد این كار را از دانشگاه آزاد شروع كنم.
چلنگر با لهجه دوست داشتنی اش خاطره ای از روز اول رفتن به مدرسه بازگو می كند و می گوید: روز اولی بود كه من راهی مدرسه شده بودم، به این دلیل كه زبان مادری ام آذری بود توانایی صحبت كردن به زبان فارسی را به درستی نداشتم به همین دلیل بچه ها همان روز خیلی اذیتم كردند كه این باعث شد تا از مدرسه فرار كنم، وقتی كه به خانه برگشتم پدر و مادرم پرسیدند كه چه اتفاقی افتاده است؟ ماجرا را كه برای آنها تعریف كردم، مادرم، من را به مدرسه برگرداند و پیش مدیر مدرسه برد، خانم مدیر نیز بچه ها را دور هم جمع كرد و به آنها توضیح داد كه چنانچه مجدد مرا اذیت كنند آنها را تنبیه خواهد كرد. از آن روز به بعد تا آخر سال خیلی به خودم فشار آوردم تا توانستم سرانجام فارسی را یاد بگیرم.
چلنگر برایمان از معلم سال اول دبستانش می گوید: خانم پوركاویانی برای تدریس هر كدام از حروف قصه ای تعریف می كرد. یادم هست برای حرف "د" می گفت: حرف "د" خیلی قبلها شبیه حرف "ر" نوشته می شد، یك روز اتفاق ناگواری برایش افتاد و حرف "د" خیلی گریه كرد و این اتفاق به قدری برای او ناراحت كننده بود كه كمرش به مرور خم شد و شكل امروزی درآمد. این نمونه ای از قصه هایی است كه هنوز پس از گذشت حدود 35 سال از شروع تحصیل رضا چلنگر در خاطرش مانده است. البته تا یادم نرفته بگویم آقا رضا از ما خواست به همه بچه هایی كه می خواهند سال تحصیلی جدید را شروع كنند توصیه كنیم به ورزش در كنار درس اهمیت خاصی بدهند، چرا كه این دو در كنار یكدیگر اهمیت دارند.

نقاشی اش را هنوز دارم
شقایق دهقان، بازیگر می گوید: خاطره روز اول مدرسه، ماندنی و رؤیایی است. من هم خاطراتی را كه از آن روز به یاد دارم، هرگز فراموش نمی كنم. معلم مهربانی داشتم كه بچه ها را آرام می كرد، همه بچه ها گریه می كردند و محیط مدرسه برایشان غریبه بود. ولی خانم معلم من، از همه معلمهای مدرسه دوست داشتنی تر بود. روز اول برایمان شعر خواند و خواست از او نقاشی بكشیم، من هنوز آن نقاشی را دارم، چون یادگار آن روزهای شیرین است.

 





نوشته شده در تاریخ یکشنبه 10 بهمن 1389 توسط سعیده خفاف
درباره وبلاگ

آرشیو مطالب

آخرین مطالب

نویسندگان

نظر سنجی

لینكستان

آمار سایت



جاوا اسكریپت

Google

در این وبلاگ
در كل اینترنت
سخنان بزرگان

دانلود اهنگ

دانلود

دانلود رایگان

دانلود نرم افزار

دانلود فیلم

دانلود

شادزیست

قالب وبلاگ

لیمونات

شارژ ایرانسل

تک باکس

دانلود نرم افزار